نشانی اش کجاست؟

تا ماتش شوم ...

 نگاهت را می گویم....

 



تاريخ : دوشنبه چهاردهم مهر 1393 | 13:29 | نویسنده : مهانی |
خدا رو شکر...هزاران بار....

قد قطره های بارون...

که تو هنوزم هستی برام...

پی نوشت: تویی که دوستت دارم ...



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 7:48 | نویسنده : مهانی |
انتظار....

انتظار....

انتظار....

هنوز هم نیمکت چوبی کنار فواره ها انتظارت را می کشند

هنوز.....



تاريخ : یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 | 15:4 | نویسنده : مهانی |
ماندن به پای کسی که دوستش داری

قشنگ ترین

اسارت زندگی است...



تاريخ : شنبه چهاردهم تیر 1393 | 19:15 | نویسنده : مهانی |
دلتنگ که می شوم

کنار گلدان ها می نشینم

چشمهایم را می بندم و دعا می کنم

فقط دعا.....



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 | 11:42 | نویسنده : مهانی |
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم



تاريخ : دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 | 19:16 | نویسنده : مهانی |

غرق شده بودم توی کتابا و جزوه هام  که ...

یه صدایی از اتاق به گوشم می رسه

می خوام برم ببینم که چیه؟

اما میگم ولش کن ...

دوباره سرمو با نوشته های کتاب گرم می کنم

یه دفعه از اتاق میاد بیرون ...

پشتش یه چیزی قایم کرده ...میگه: چشماتو ببند.. حرفشو گوش می دم و چشمام رو میبندم

دوباره همون صدا رو می شنوم ... صدای...

می ذاره توی دستم

نگاهش می کنم ...

میگه: مامان تولدت مبارک

زبونمو خوردم ؟ یا یادم رفته چی باید بهش بگم؟

- :  مگه تو می دونستی ؟

-: معلومه . مگه میشه یادم بره؟

صدایی که می شنیدم صدای کادو کردن و چسب زدن هدیه تولدم بود.

چند تا مدادرنگی، یه پاک کن، یه تراش که همشون نو بودن ...

پیچیده بودنشون لای دوتا از برگه های نقاشی ش. آخه کاغذ کادو نداشتیم ...

نقاشی هاش به جونش بسته اس. این یعنی بهترین ها رو به مامانش کادو داده. همونایی که خودش دوست داره برای تولد مامانش کادو کرده از نقاشی ها گرفته تا مدادرنگیاش ..

 

پی نوشت: به اندازه های تمام نفس هایی که می کشی دوستت دارم ... پارسای مهربونم...

 

 



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 | 23:19 | نویسنده : مهانی |
دلم که بی تاب می شود

نگران عقلم می شوم

در این بی تابی دلم...

عقل کاری نمی کند

فقط تماشا می کند... تماشا

اشک هایم پاسخ دل بی تابم را می دهد

 

 



تاريخ : چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 | 20:11 | نویسنده : مهانی |
کمی نگاه می خواهم

کمی نوازش

کمی .... فقط کمی دلم قربان صدقه می خواهد ...

دلم نگاه نوازشگر چشمانی را می خواهد روی احساسم ....

کو نگاهی که روح مرا بنوازد؟

خسته اس .... درد دارد... انگار خرد شده ... شاید هم دیگر نیست...

احساسم .....



تاريخ : شنبه بیستم اردیبهشت 1393 | 8:6 | نویسنده : مهانی |
کاش همه اینا خواب باشه

یه کابوس ....

کابوسی که تا چشمام رو باز می کنم

یه نفس عمیق بکشم و بگم آخیش چه خوب که واقعی نبود

کاش اینایی که می بینم یه کابوس باشه

هرچقدر ترسناک فقط کابوس باشه



تاريخ : یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 20:34 | نویسنده : مهانی |