تبليغاتX
مهاني

مهاني

دوستی می گفت: بعضی از حاشیه ها وقتی وارد متن شوند می توانند زندگی را خراب کنند

من گفتم: حاشیه ها مثل بادند می آیند و می روند

و ماییم که باید محکم باشیم

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت23:41توسط مینا | |

اگر دیدی آسمان دلت ستاره باران است

بدان که

کسی برایت زیر نور ماه دعا کرده است

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت0:30توسط مینا | |

چند روزی است که نتوانستم به وب سر بزنم می بینم که خیلی از دوستان آپ کرده اند اما این چند روزه اتفاقات آنچنان پشت سرهم افتاد که الان که به عقب بر می گردم سرگیجه می گیرم. چند روز قبل برای خواهر محمد خواستگار آمد و همه چیز برای یک عروسی آماده شد. روز بله برون که همه فامیل عروس و داماد جمع شدند تا بله را از عروس خانوم بگیرند محمد از کمردرد خفیفی که به سراغش آمده به من گفت. من هم فکر کردم دردش معمولی است و خوب خواهد شد. بعد از مراسم تا آمدیم کمی بنشینیم و استراحت و کنیم و از خانواده داماد حرف بزنیم درد محمد زیاد شد و دور از جانتان مثل مار به خودش می پیچید آنقدر که به پیشنهادش به درمانگاه شبانه روزی محل رفتیم چشمتان روز بد نبیند مریض ها مثل مور و ملخ از سرو کول هم بالا می رفتند و محمد که درد طاقتش را بریده از درمانگاه بیرون آمدو به بیمارستان آسیا رفتیم. در بیمارستان بعد از کلی آزمایش متوجه شدیم که درد به ظاهر معمولی او سنگ کلیه ای بوده که در حال حرکت است. آن شب در بیمارستان سرم و مسکنی که به محمد تزریق شد دردش را کمی آرام کرد و قرار شدفردا به دکتر اورولوژیست مراجعه کنیم تا او ببیند این سنگ گرامی کجاست و چه اندازه ای است.روز شنبه از دکتر مربوط وقت گرفتیم و تا شهرک غرب رفتیم. دکتر گفت که سنگ کلیه ای است که باید با خوردن مایعات و ورزش دخلش را بیاوری. اگر هم تا آخر هفته نتوانستی این سنگ را ریشه کن کنی باید جراحی کنی. فردایش محمد سردرد شدیدی گرفت آنچنان که از زور درد فریاد می زد دوباره تا شهرک غرب رفتیم و دکتر ویزیت کرد و گفت به دلیل اثرات مسکنی است که شب اول تزریق شده و باید دارو مصرف کنی تا دردت آرام شود. خلاصه دردسرتان ندهم آنقدر این هفته به سرعت گذشت که نفهمیدم چه موقع می خوابم و چه موقع صبح می شود. پارسا هم که در این روزها از دنده چپ بلند شده بود. حسابی اذیتم کرد. به عنوان مثال امروز که پارسا را بعد از مدت ها به آرایشگاه مردانه بردم تا سری صفا دهد آنقدر گریه کرد و خودش را تکان داد که موهایش به کل خراب شد. من نمی دانم مگر آدم می تواند همزمان هم سرش را به اطراف تکان دهد هم روی صندلی بنشیند و بلنمد شود هم گریه کند و هم با دست سرش را نگه دارد. اما این پسر ما توانست و همه این کارها را کرد اما موهایش خراب شد و رفت حالا هفته آینده مراسم نامزدی خواهر شوهر گرامی است و ما می مانیم و یک کله خراب.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت18:20توسط مینا | |

قرارمان این بود که از خاطرات مشهد برایتان بگویم. روز اولی که رسیدیم محمد یک ورق آورد و برایمان برنامه ریزی کرد از صبح علی الطلوع تا آخر شب و خداییش طبق برنامه همه هماهنگ بودند

۱-یکی از مشکلات خانواده های پرجمعیت در مسافرت دستشویی رفتن است آن هم با یک توالت. فکرش را بکنید اگر هرکسی سه دقیقه در دستشویی باشد سرجمع ۱۵ نفر می کند به عبارتی ۴۵ دقیقه. اگر هر نفر روزی سه بار هم بخواهد دستشویی برود با این حساب نیمی از تایم روز را باید در صفwc باشد.اما خداراشکر این قضیه را حل کردیم البته بعضی ها هم این وسط زرنگی می کردند و خود را بدون نوبت به دستشویی می رساندند.

۲-طبق برنامه شاندیز رفتیم و پارک کوهسنگی و چند رستوران شیک که پول خون پدر که چه عرض کنم پول خون اقوام را می گرفتند اما خیالی نبود همه قبول کردند که بهشان خوش بگذرد به هر قیمتی

۳- رفتن به حرم هم از برنامه های هرروزه بود که نماز صبح و مغرب را در حرم می خواندیم

۴-تا دلتان بخواهد هم عکس گرفتیم

۵- بازارهای جدیدش را هم دیدیم

۶- کلا جایتان خالی خیلی خوش گذشت

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت12:54توسط مینا | |

شاید خیلی از شما فکر کنید که ما رفتیم مشهد و ماندیم اما نه به همت دوست خیر مامانم خانه اش درست شد و ما همگی عازم شدیم خوشحال از اینکه یک راست به خانه درست ودرمانی می رویم که از صاحبش مطمئن هستیم اما این سفر چندروزه با 15نفر همسفر خاطرات خوبی داشت که اگز وقت شود و این پارسا اینقدر صدایم نکند برایتان می نویسم

اما نمی شود پارسا مدام صدایم می کند و باید بروم دوباره برمی گردم

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت15:12توسط مینا | |

از روزهای اول ماه رمضان به پیشنهاد محمد قصد سفر به مشهد مقدس را کردیم

اما این بار خودمان تنهایی نه

با اقوام و فامیل

منظورم مامانم اینا و مامانش اینا که سرجمع ۱۵نفر می شویم

به همت و پارتی بازی دخترعموی عزیز بلیط رفت و برگشت جورشد

ماند یک عدد آپارتمان که آن هم به یمن وجود دوست خیر مامانم جور شد

چیزی باقی نماند جز خداحافظی از دوستان و بستن چمدان سفر

اما

حالا که کمتر از دو روز به سفر مانده است دوست مامان زنگ زده که خانه مان بود که توی مشهد بود و قرار بود بیایید و کلیدش را بگیرید لوله های آب ساختمان ترکیده و معلوم نیست کی کار تعمیراتش تمام شود

این هم از شانس ما

حالا باید بریم مشهد و آنجا دنبال خانه بگردیم

شانس بیاریم قطارها کنسل نشوند!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت17:50توسط مینا | |

امروز یک کلمه جدید از پارسا شنیدم

"سکه"

اومد گفت: مامان من سکه کردم

اول فکر کردم می گوید: من سکته کردم

پیش خودم گفتم : خدایا این چه حرفیه؟

اما وقتی با تعجب بهش نگاه کردم و کمی دقیق شدم دیدم تمام هیکلش داره تکون می خوره

تازه فهمیدم داره سکسکه می کنه.

چون نمی تونه بگه سکسکه می گه "سکه"!

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت6:9توسط مینا | |

گاهی  با شنیدن یک  حرف ساده از کوره به در می روی

گاهی آنقدر عصبانی هستی که نمی توانی  به روی کودکت لبخند بزنی

گاهی آنقدر غرق کار و روزمرگی می شوی که یادت می رود کودکت چشم به در دارد تا برایش خوراکی بخری

گاهی آنقدر کلافه ای که رشته و  کلاف زندگی را گم می کنی

گاهی همه آدم ها را بد روزگار  می پنداری

گاهی دلت می خواهد آنقدر داد بزنی تا حنجره ات بسوزد

گاهی با آدم هایی سروکله می زنی که زبانت را نمی فهمند

گاهی و  گاهی.....

اما با همه این احوال

وقتی در خانه را کودکت برایت باز می کند و به رویت لبخند می زند همه این ها که گفتم  دیگر  فراموش می شود و تو همان  آدمی می شوی که لحظه ها را فدای لبخند و شادی اش می کنی

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت16:21توسط مینا | |

به زودی می خواهیم به مهمانی برویم

اما نه از آن مهمانی هایی که  می خوریم و می نشینیم تا صاحبخانه  همه چیز را جلویمان را بگذارد و بردارد

این مهمانی فرق می کند

لباس فاخر هم نمی خواهد. احتیاجی نیست که نگران دیر رسیدن و  معطلی آژانس  باشی

مهمانی خداست

در این مهمانی  از خوردن خبری نیست

خودمان باید برای  آخرتمان توشه جمع کنیم

و سبکبال پر بگیریم

تا.... 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت11:53توسط مینا | |

این روزها روزهای به حرف آمدن محمدپارساست

روزهایی که هی غلط می گوید و ما درستش می کنیم

امروز یک کلمه جدید و خنده دار گفت

پوپوشتی

اول نفهمیدم منظورش چیه اما وقتی که کلماتش را کنار هم گذاشت تازه فهمیدم چی می گه

پیچ گوشتی

آره منظورش از «پوپوشتی« همون «پیچ گوشتی» بود

+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت18:53توسط مینا | |