|
هرسال شب شام غریبان توی خیابان ما جمعیتی شمع به دست راه می افتادند و به سقاخانه ای که انتهای خیابان بود می رفتند و برای شمع روشن کردن توی صف می ایستادند حالا بگذریم از اینکه عده ای با فروش شمع آن شب، بار یکساله زندگی شان را می بستند اما شور و حال آن شب وصف نشدنی بود حتی ارمنی های ساکن محله مان هم می آمدند من و محمد هم دوسال پیش رفتیم و شمع روشن کردیم اما پارسال شهرداری برای توسعه خیابان این سقاخانه را تخریب کرد و جمعیت شمع بدست آواره شدند حالا مردم محله مانده اند و آوارگی شب شام غریبان
اطراف ما صداها ادامه دارند منظره ها غریب و رنگین اند می خواهم چیزی بگویم اما خودم را نگه می دارم شاید زمانی بگویم که دیگر گوشی برای شنیدن وجود ندارد
سریال شمس العماره را دیده اید این روزها حرف در هر خانواده ای حرف از این سریال است نمی خواهم بگویم که سریال تاپی است اما توانسته جوان ها را پای تلویزیون بنشاند منظورم از آوردن نام این سریال طرح یک موضوع است و آن هم انتخاب است انتخابی که باید دیر یا زود توسط بازیگر اصلی انجام شود اما منظورم از همه این مقدمه چینی ها یک چیز است انتخاب می خواهم بگویم که من هم انسانم و می خواهم انتخاب کنم چرا دیگران می خواهند این حق را از من بگیرند من دوست دارم برای تمامی زوایای زندگی شخصی و خصوصی ام خودم تصمیم بگیرم تنهای تنها آی آدم! این حق منه
دوستی می گفت: بعضی از حاشیه ها وقتی وارد متن شوند می توانند زندگی را خراب کنند من گفتم: حاشیه ها مثل بادند می آیند و می روند و ماییم که باید محکم باشیم
اگر دیدی آسمان دلت ستاره باران است بدان که کسی برایت زیر نور ماه دعا کرده است
چند روزی است که نتوانستم به وب سر بزنم می بینم که خیلی از دوستان آپ کرده اند اما این چند روزه اتفاقات آنچنان پشت سرهم افتاد که الان که به عقب بر می گردم سرگیجه می گیرم. چند روز قبل برای خواهر محمد خواستگار آمد و همه چیز برای یک عروسی آماده شد. روز بله برون که همه فامیل عروس و داماد جمع شدند تا بله را از عروس خانوم بگیرند محمد از کمردرد خفیفی که به سراغش آمده به من گفت. من هم فکر کردم دردش معمولی است و خوب خواهد شد. بعد از مراسم تا آمدیم کمی بنشینیم و استراحت و کنیم و از خانواده داماد حرف بزنیم درد محمد زیاد شد و دور از جانتان مثل مار به خودش می پیچید آنقدر که به پیشنهادش به درمانگاه شبانه روزی محل رفتیم چشمتان روز بد نبیند مریض ها مثل مور و ملخ از سرو کول هم بالا می رفتند و محمد که درد طاقتش را بریده از درمانگاه بیرون آمدو به بیمارستان آسیا رفتیم. در بیمارستان بعد از کلی آزمایش متوجه شدیم که درد به ظاهر معمولی او سنگ کلیه ای بوده که در حال حرکت است. آن شب در بیمارستان سرم و مسکنی که به محمد تزریق شد دردش را کمی آرام کرد و قرار شدفردا به دکتر اورولوژیست مراجعه کنیم تا او ببیند این سنگ گرامی کجاست و چه اندازه ای است.روز شنبه از دکتر مربوط وقت گرفتیم و تا شهرک غرب رفتیم. دکتر گفت که سنگ کلیه ای است که باید با خوردن مایعات و ورزش دخلش را بیاوری. اگر هم تا آخر هفته نتوانستی این سنگ را ریشه کن کنی باید جراحی کنی. فردایش محمد سردرد شدیدی گرفت آنچنان که از زور درد فریاد می زد دوباره تا شهرک غرب رفتیم و دکتر ویزیت کرد و گفت به دلیل اثرات مسکنی است که شب اول تزریق شده و باید دارو مصرف کنی تا دردت آرام شود. خلاصه دردسرتان ندهم آنقدر این هفته به سرعت گذشت که نفهمیدم چه موقع می خوابم و چه موقع صبح می شود. پارسا هم که در این روزها از دنده چپ بلند شده بود. حسابی اذیتم کرد. به عنوان مثال امروز که پارسا را بعد از مدت ها به آرایشگاه مردانه بردم تا سری صفا دهد آنقدر گریه کرد و خودش را تکان داد که موهایش به کل خراب شد. من نمی دانم مگر آدم می تواند همزمان هم سرش را به اطراف تکان دهد هم روی صندلی بنشیند و بلنمد شود هم گریه کند و هم با دست سرش را نگه دارد. اما این پسر ما توانست و همه این کارها را کرد اما موهایش خراب شد و رفت حالا هفته آینده مراسم نامزدی خواهر شوهر گرامی است و ما می مانیم و یک کله خراب.
قرارمان این بود که از خاطرات مشهد برایتان بگویم. روز اولی که رسیدیم محمد یک ورق آورد و برایمان برنامه ریزی کرد از صبح علی الطلوع تا آخر شب و خداییش طبق برنامه همه هماهنگ بودند
۱-یکی از مشکلات خانواده های پرجمعیت در مسافرت دستشویی رفتن است آن هم با یک توالت. فکرش را بکنید اگر هرکسی سه دقیقه در دستشویی باشد سرجمع ۱۵ نفر می کند به عبارتی ۴۵ دقیقه. اگر هر نفر روزی سه بار هم بخواهد دستشویی برود با این حساب نیمی از تایم روز را باید در صفwc باشد.اما خداراشکر این قضیه را حل کردیم البته بعضی ها هم این وسط زرنگی می کردند و خود را بدون نوبت به دستشویی می رساندند. ۲-طبق برنامه شاندیز رفتیم و پارک کوهسنگی و چند رستوران شیک که پول خون پدر که چه عرض کنم پول خون اقوام را می گرفتند اما خیالی نبود همه قبول کردند که بهشان خوش بگذرد به هر قیمتی ۳- رفتن به حرم هم از برنامه های هرروزه بود که نماز صبح و مغرب را در حرم می خواندیم ۴-تا دلتان بخواهد هم عکس گرفتیم ۵- بازارهای جدیدش را هم دیدیم ۶- کلا جایتان خالی خیلی خوش گذشت
شاید خیلی از شما فکر کنید که ما رفتیم مشهد و ماندیم اما نه به همت دوست خیر مامانم خانه اش درست شد و ما همگی عازم شدیم خوشحال از اینکه یک راست به خانه درست ودرمانی می رویم که از صاحبش مطمئن هستیم اما این سفر چندروزه با 15نفر همسفر خاطرات خوبی داشت که اگز وقت شود و این پارسا اینقدر صدایم نکند برایتان می نویسم اما نمی شود پارسا مدام صدایم می کند و باید بروم دوباره برمی گردم
از روزهای اول ماه رمضان به پیشنهاد محمد قصد سفر به مشهد مقدس را کردیم
اما این بار خودمان تنهایی نه با اقوام و فامیل منظورم مامانم اینا و مامانش اینا که سرجمع ۱۵نفر می شویم به همت و پارتی بازی دخترعموی عزیز بلیط رفت و برگشت جورشد ماند یک عدد آپارتمان که آن هم به یمن وجود دوست خیر مامانم جور شد چیزی باقی نماند جز خداحافظی از دوستان و بستن چمدان سفر اما حالا که کمتر از دو روز به سفر مانده است دوست مامان زنگ زده که خانه مان بود که توی مشهد بود و قرار بود بیایید و کلیدش را بگیرید لوله های آب ساختمان ترکیده و معلوم نیست کی کار تعمیراتش تمام شود این هم از شانس ما حالا باید بریم مشهد و آنجا دنبال خانه بگردیم شانس بیاریم قطارها کنسل نشوند!
امروز یک کلمه جدید از پارسا شنیدم "سکه" اومد گفت: مامان من سکه کردم اول فکر کردم می گوید: من سکته کردم پیش خودم گفتم : خدایا این چه حرفیه؟ اما وقتی با تعجب بهش نگاه کردم و کمی دقیق شدم دیدم تمام هیکلش داره تکون می خوره تازه فهمیدم داره سکسکه می کنه. چون نمی تونه بگه سکسکه می گه "سکه"!
|
About
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 Links
محمد |