مهاني
 
چهارشنبه اولین روز مدرسه پارسا بود

پسر خانه ما امسال پیش دبستانی است

من و همسر تصمیم گرفتیم که دردانه بابا را با هم همراهی کنیم

و سه نفری به مدرسه رفتیم

چه حال عجیبی بود

هم یاد روزهای مدرسه خودم افتادم و هم اینکه انگار می خواهم چیزی از وجودم را از خودم جدا کنم

در این سال ها اینقدر احساس وابستگی نکرده بودم

شاید گاهی دلم می خواست که زودتر مدرسه ها باز شود و پارسا مستقل شود و من هم راحت تر

اما دیروز فهمیدم که من کم تحمل تر از این هستم

و واقعا برای چند ساعت هم که شده دلم برایش تنگ می شود

شاید این هم برایم لازم است

اما این روزها حساس تر و وابسته تر شده ام هم به پارسا هم به همسر

و واقعا عاشقشون هستم

 

[ پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱ ] [ 16:30 ] [ مهانی ]
چین های پیشانی اش فرورفته تر از آن بود که بشود عمقش را دید

از بالای عینک مرا نگاه می کند

دست در جیب کتش می کند برای یافتن چیزی

و ....

آن دستی است که در نیمه پنهان کتش جا مانده است

[ سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:12 ] [ مهانی ]
تا حالا شده از آنچه الان هستید یعنی از وضعیت کاری. تحصیلی و زندگی فعلی تان راضی نباشید؟

نه اینکه ناراضی باشی آنطور که باید رضایت نداشته باشید

من الان اونطوری ام

نمی دونم چرا

یه حس عدم رضایت از خود

نه از زندگی نه از همسر یا فرزند

از خودم

اگر اینطوری شدید برای رفعش چه کردید؟

 

[ سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 10:50 ] [ مهانی ]
پارسا در حال رنگ آمیزی کردن کتابش است و من کنارش نشسته ام

گاهی که شکل ها سخت و رنگ کردنش زیاد است با همان حالت کودکانه اش می گوید:

مامان کمکم می کنی؟

گاهی جوابم مثبت و بعضی وقت ها منفی است

به صفحه ای می رسد و شروع به رنگ آمیزی میکند

من : می خوای کمکت کنم؟

پارسا: نه اینا کارای مردونه اس

من: پس کارای زنونه چیه؟

آرام توی گوشم می گوید:آشپزی ...

ومن:

[ شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 23:44 ] [ مهانی ]

مهمان ناخوانده ی قلبم…

بمان…

بمان، که ماندنت را سخت دوست دارم…

[ یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 1:27 ] [ مهانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب